معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

295

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

مهيا ساخت بهر صيد خواهى « 1 » * معنبر دامى از مه تا به ماهى گهى مىريخت آب از دست بر سر * ز پروين ماه را مىبست زيور گهى مىداد از كف مالش گل * ز پنجه شانه مىزد شاخ سنبل چو گرد از روى و چرك از تن فروشست * چو سروى از كنار چشمه بر رست ز مفرش دار مالك پيرهن خواست * بجلباب سمن گل را بياراست قصهء وارد شدن يوسف بمصر همراه كاروان مالك ذعر از وهب منبّه روايتست ، كه چون يوسف « 2 » به آب درآمد ، ماهيان چون رايحهء يوسفى بمشام ايشان رسيد ، روى به آن چشمه آورده تا بمساس بدن شريفش مبادرت مىنمودند ، و هر ماهى كه به آن دولت مستسعد گشتى در ميان ماهيان افتخار مىنمودى ، و گويند كه در نسل آن ماهيان اين افتخار باقيست تا بروز قيامت . صاحب عين المعانى گويد : كه چون يوسف زمانى نيك در آن مغتسل « 3 » بماند مالك را دل مشغول گشته ، قاصدان فرستاد تا از آن ينبوع سعادت و منبع كرامت خبرى آرند و ايشان در آن صحرا متفرّق شده ، چندانكه طلبيدند هيچ‌كس از وى نشان نداد ، چه او در قبّهء « 4 » غيرت مستتر ، و در پردهء عصمت محتجب بوده ، چون فرصت منقضى شد كاروانيان ديدند كه يوسف مىآيد به هيئتى كه ديدهء ذوى - الابصار در مشاهدهء خورشيد جمالش خيره و رخسارهء ماه ، در برابر عارض انورش تيره . مالك گفت : اى يوسف كجا بودى كه هر چند ترا بيشتر طلبيديم كمتر يافتيم ؟

--> ( 1 ) - د : صيد ماهى ( 2 ) - د : يوسف . ( 3 ) - د - ح : در آب . ( 4 ) - د : قنبه .